Friday, March 19, 2010

نوروزتان پیروز


دیگه چیزی تا پایان سال نمونده، سال گذشته برای ما سال خیلی سختی بود. شاید بشه گفت سختترین سال زندگیمون تا الان بوده. پارسال این موقعها خیلی خوشحال بودیم چون قرار بود یک اتفاق قشنگ تو زندگیمون بیفته. اما اینجور نشد به جاش بار سنگین یک تصمیم بزرگ به دوشمون گذاشته شد که سنگینیش تمام جسم و روحم رو داغون کرد. اما همین سختی بزرگ به اندازه چند سال بزرگمون کرد وقتی تونستیم از جامون پاشیم و از پیله خودمون در بیاییم. جاهایی بریم که قبلن نمی رفتیم، کارهایی بکنیم که قبلن نمی کردیم و با کلی آدمهای جدید و جالب آشنا شیم.

فکر می کنم اگر این اتفاق بد برامون نمی افتاد هیچ کدوم از این کارهاو تغییرات خوب هم برامون نمی افتاد. اگر دست من بود هیچ وقت اون اتفاق رو انتخاب نمی کردم. اما اون دست من نبود اما این که بعدش چی کار کنم دست من بود و باید بگم از خودم و تغییری که کردم راضیم.


امیدوارم سال جدید براتون سالی سرشاراز سلامتی، شادی و آرامش روحی باشه.

و یادمون باشه برای اکثر مشکلات راه حلی وجود داره.

سال نوتون پیشاپیش مبارک.


Wednesday, March 3, 2010

از گذشته ها ۵

بالاخره فردای اون روز رفتیم سفارت و پاسپورت رو با ویزای چسبونده شده توش تحویل گرفتیم. دیگه قضیه کاملن جدی بود و من کاملن مضطرب بودم. هر از گاهی از مامان یا بابام می پرسیدم یعنی از پسش بر می آم؟ یا اینکه خیلی هول بودم. اینجور وقتها مامان بابام یک جمله جادویی دو کلمه ای داشتن که بهتر از هر نطق دو ساعته ای عمل می کرد. خیلی خونسرد بهم می گفتن می خواهی نری؟ و من کلی دلیل تو ذهنم می اومد که چرا می خوام برم اونم حالا که تا این جا پیش رفتم.

نمی دونم براتون گفتم یا نه. یک بار مشاورم بهم گفت من حدس می زنم تو این ترسهای بیش از حدت رو آلمان بهت داده. گفتم نه من تا یادم می آد همه عمرم گرفتار ترسهای کوچیک و بزرگ بودم. با تعجب بهم گفت اونوقت تو با این همه ترست تنها، بدون اینکه کسی رو اینجا داشته باشی یک تصمیم به این بزرگی گرفتی و اومدی؟ گفتم آره دیگه اینم یکی دیگه از عجایب وجود منه. ریسکهای کوچیک زندگی رو نمی کنم یهو یک تصمیم گنده می گیرم و عملی می کنم.
برگردیم سر اصل قضیه. موازی با جریان انتظار برای ویزا مرحله دیگه ای از کار باید انجام می شد اونم گرفتن خوابگاه بود. خوبی برنامه های اینترنشنال به اینه که به آدم خیلی کمک می کنن. من یکسری فرم درخواست خوابگاه با ایمیل دریافت کردم که باید پر و امضا می کردم و پست می کردم. می تونستیم بگیم آپارتمان می خواهیم یا WG

قبلن نوشتم که فرقشون چیه منم آپارتمان رو انتخاب کردم اما مشکل اصلی اینه که برای آپارتمان آدم باید بره تو صف انتظار که ممکنه شش ماه یا یکسال طول بکشه. بنابراین عملن من هنوز جایی نداشتم. بعد از چند روز از دفتر برنامه که توش پذیرفته شده بودم، اسمش رو بگذاریم دفتر مستر، یک ایمیل اومد که غیر از خوابگاههای دانشگاه جاهای دیگه هم هست که به دانشجوها اتاق می دن. مثلن یک جور خوابگاه خصوصی. به من یکیش رو پیشنهاد دادن که یک کم بیرون شهر بود اما به دانشگاه نزدیک بود و یک آپارتمان یک نفره می تونن برام توش بگیرن به قیمت ماهی دویست یورو. خوب برای من خوب بود حالا آپارتمان که اسمشونه اما اونی که من آخر سر گیرم اومد و رفتم توش شانزده متر بود اما همه چیش مستقل مال خودم بود.

دو سه روز بعد دوباره برام ایمیل زدن به عنوان یک خبر خوب که تو همون خوابگاه یک اتاق دیگه برام پیدا کردن صد و پنجاه یورو ماهانه تنها فرقش اینه که حمام و توالتش با اتاق بغلی که یک دختر دیگه است مشترکه. منم راستش آدم وسواسی هستم نه که بگم ماهی پنجاه یورو برام کم پولی بود حتی ماهی پنج یوروش هم وقتی آدم باید از جیب بخوره زیاده. اما اونقدری وسواسم شدید بود که دیگه پنجاه یورو برام درد نداشت. ایمیل زدم نه نمی خوام عوض کنین همون که اول گرفتین خوبه. خوب جواب اومد که شرمنده عوضش کردیم رفت. ساده است چون با منطق اروپایی که به قضیه نگاه کنین تصمیم درست همین بود. خوب اینم یک معضل اساسی دیگه برای من شده بود. از همه اینها که بگذریم روزی یکی دو تا ایمیل هم از خاله ام که ساکن ینگه دنیا بود دریافت می کردم که با خوندنشون مطمئن می شدم راستی راستی دارم می رم تو دهن شیر.


هنوز چند روزی به اومدنم مونده بود که یک ایمیل از اداره خوابگاهها دریافت کردم که به آلمانی بود و حدس زدم باید خبر خوبی باشه. منم چون نمی دونستم باید چکار کنم و اون اتاقی که الان برام گرفتن چی می شه مستقیم ایمیل رو فوروارد کردم به دفتر مستر تا ببینم چی می گن. اونها هم نوشتن چه خوب یک آپارتمان بهت تو خوابگاه دانشگاه  دادن و ما خودمون اون یکی اتاق رو برات پس می دیم. و بدین ترتیب یکی از معضلات مهم من که همانا مشکل توالت بود قبل از سفرم حل شد.

وقتی رفته بودم درخواست ویزا داده بودم به مدیرعاملمون هم گفتم که شاید کارم درست بشه برم اما بهش نگفته بودم تو چه مرحله ای هستم. اونها هم گفته بودن شروع کن به مستند سازی.قراردادهامون هم یک ساله بود هر سال فروردین بهمون قرارداد می دادن تا اسفند و منم که ویزام رو آخرین روزهای اسفند گرفتم و دیگه بهشون گفتم که سال دیگه نیستم.

ادامه دارد....

Monday, March 1, 2010

از گذشته ها ۴



بالاخره انتظار تموم شد و سه چهار روز به عید مونده مامانم زنگ زد بهم سر کارم و گفت از سفارت زنگ زدن و گفتن با پاسپورتم برم اونجا. دوباره هول برم داشت دیگه خیلی قضیه داشت جدی می شد. خلاصه ما پا شدیم دوباره رفتیم تهران و دم سفارت هم طبق معمول غلغله بود. فکر کنم حدود ساعت یازده بود که اجازه دادن برم تو. خانوم پشت باجه با خونسردی گفت برین یک فاکس از بانک ملی هامبورگ بیارین که پول هنوز به حسابتون هست اونوقت می تونین ویزاتون رو بگیرین. و در جواب من که از کجا و چطور با بی حوصلگی گفت بانک ملی اونور خیابون هست برین اونجا بهتون می دن. منم گیج و منگ اومدم از سفارت بیرون بابام می گه چی شد؟ براش می گم می گه آخه این که به این سادگی نیست می ریم بانک ملی اونور خیابون می پرسیم اصلن چنین چیزی به گوششون نخورده. حواله مون می دن به یک شعبه دیگه. کلافه و عصبی شدم دوباره ور منفی ذهنم شروع کرده به ساز آخرش کارت درست نمی شه زدن. بابام می گه به جای سرگردانی از این شعبه به اون شعبه بریم دفتر کار فامیلمون که آشنا زیاد داره. اونجا اونم دادش در می آد می گه آخه مگه به این سرعت همچین چیزی می دن اصلن امروز چند شنبه است فکر اختلاف ساعتو کردی یهو کله ام سوت می کشه شانس آوردم شنبه یکشنبه نیست. خلاصه تلفنها شروع می شه تا معلوم شه من چطور می تونم این فکس گرانبها رو تا قبل از تعطیلی سفارت بدست بیارم. وقتی خانومه بهم گفته بود برو فاکس رو بیار دیگه من نپرسیده بودم تا کی و چه روزی وقت دارم. بالاخره معلوم شد باید کجا بریم. لحظه آخر نکته دیگه ای مطرح شد که ما فکرش رو نکرده بودیم و مبلغ حواله شده بود خوب ما دقیقن هفت هزار یورو رو حواله کرده بودیم و فکر اینو نکرده بودیم که یک مقدرهم هزینه جابجایی پول می شه. خوب اینم مشغله فکری دوم برای من بود که به اندازه کافی دلیل حرص خوردن نداشتم. دردسرتون ندم تا برسیم محل مورد نظر دقیقن سر ظهر بود و فکر کنید سر ظهر آخرین روزهای اسفند ماه در ادارات چه خبره مسول مورد نظر بعد از گذاشتن کلی منت به سر ماو توضیح اینکه دریافت این فکس کلن از کارهای سخت عالم بشریته ، گفت حالا بشینین ببینم چی می شه و من همین جور حرص می خوردم و شاهد رفت و آمد کارمند ها و مشغله مهمشون که بحث و بررسی حواله شب عیدشون بود بودم. دیگه فقط چشمم به دست این کارمند بود که کی از زنگ زدن به دیگران و بحث مهم اینکه تو سهمیه شب عید چی می دن فارغ می شه و به کار من می رسه. تقریبن ناامید شده بودم که اساسن چیزی بهم بدن و همونجا نشسته بودم و اشکهام هم که ماشاله همیشه آماده خدمت هستن به راه بودن. خلاصه یادم نیست دقیقن چطور شد که معجزه رخ داد و این ورقه فاکس رو قبل از پایان ساعت اداری دادن دست ما.
با عجله پریدیم رفتیم سفارت بابام بهم می گه بگو ما از شهرستان اومدیم همین امروز کارت رو تموم کنن. می گم باشه. اما جلوی باجه به خانومه که پاسپورتم رو می گیره می گه فردا بیا تحویل بگیر روم نمی شه هیچی بگم. دروغ چرا حتی می ترسیدم عصبانی شه اصلن بهم نده. اومدم بیرون به بابام می گم باید فردا بیاییم بابام از دستم کفری می شه. گاهی که فکر می کنم چقدر سر کارهای اومدنم بابا و مامانم رو اذیت کردم و همش هم گریه و زاریهام روباید تحمل می کردن از خودم خجالت می کشم.

ادامه دارد....

نمی دونم چرا اینقدر هر تکه اش طولانی می شه

Wednesday, February 24, 2010

تصمیم

قبل از اینکه بقیه خاطراتم رو بنویسم یادم افتاد به کامنتی که علی برای قسمت قبلی خاطراتم گذاشته بود به این مضمون:

<فکر کنم به همین دلیله که وقتی قرار است کاری رو شروع کنیم بهتره خوب راجع به اون فکر کنیم، چون وقتی توی اون مسیر برای دستیابیش قدم گذاشتیم فرصت فکر کردن به اصل موضوع رو خیلی کم بدست می آوریم>

نظر یا بهتر بگم تجربه خود من اینجور بوده:

هر وقت زیاد راجع به کاری که می خواستم انجام بدم فکر کردم و بالا پایینش کردم اساسن از انجامش منصرف شدم. دلیلش ساده است: مغز من، یا شایدم مال بقیه هم همین جور باشه، اگه قرار باشه به چیزی فکر کنه معمولن فقط نکات منفی و اتفاقات بد رو پیش بینی می کنه احتمالن تو خاطراتم هم دیدین هر وقت به رفتن فکر می کردم فاجعه هایی که ممکنه سرم بیاد تو ذهنم قطار می شد. برعکس اتفاقات بزرگ زندگیم وقتی افتادن که با کله تو یک موقعیت جدید شیرجه رفتم. معمولن کم پیش می آد که تصمیمهامون در مورد مرگ و زندگی باشه. بیشتر ریسک بر سر زمان و هزینه های مالی و گاهی احساسی هستن. ولی اگر دقیق نگاه کنیم در بدترین حالت هم آدم بازنده نیست تجربه بدست آورده. بعد هم معمولن پشت تصمیمه نمی دونیم چی در انتظارمونه فقط حدس می زنیم و اگه مثل من باشین حدسهای بد می زنین. اگه من خیلی خوش بین بودم که فکر می کردم همه چیز همیشه خوب پیش می ره اونوقت باید دست به عصا تر راه می رفتم. و نکته مهمتر اینه که بدونیم ما نمی تونیم همه زندگی رو کنترل کنیم و همیشه بهترین راه رو بریم.

و نکته مهم: سختی که آدم رو نکشه بزرگش می کنه.

Monday, February 22, 2010

از گذشته ها ۳




روزها می گذشتن و منتظر نامه پذیرشم بودم که با پست برسه و بتونم برای ویزا اقدام کنم.
هر چی زمان می گذشت نگرانی از رفتنم بیشتر به نگرانی از درست نشدن کارهام تبدیل می شد. دیگه انقدر طول کشید که فقط ناراحت بودم که کارم درست نمی شه. یک روز با بابام رفتیم پست مرکزی و بخش نامه های خارجی و آقایی که اونجا بود انقدر خوش برخورد بود که مطمئن شدم نامه ام هنوز نرسیده و کسی جایی از بینش نبرده. دست به دامن دانشگاه شدم که نامه ام نرسیده و داره برای ویزا دیر می شه. گفتن همزمان برای خودت و سفارت فاکس می زنیم. باید یک شماره فاکس بهشون می دادم تو خونه که نداشتیم سر کارم هم نمی خواستم در این مورد چیزی بگم چون بیشتر حدس می زدم کارم درست نشه.
خلاصه مامانم یادش اومد که دفتر پستی محله امون فاکس داره و جزو خدماتش هم هست که فاکست بره اونجاو بری تحویل بگیری. خلاصه با کلی دنگ و فنگ نامه پذیرشم با فکس به دستم رسید. اما طبق قانون مورفی فرداش یا پس فرداش پستچی اصل نامه رو در خونه امون تحویل داد.

دوباره یک مرحله تمام شده بود و باز دلشوره های من شروع شد. از فکر اینکه دارم می رم حالم بد شد. حالا وارد مرحله سفارت رفتن شده بودم. جور کردن مدارک و از اون سختتر ساپورت مالی بود. تا قبلترش دو تا بانک آلمانی در ایران فعالیت می کردن و راحت می شد حساب باز کرد و پول رو به حساب ریخت. زمان من گفتن باید هفت هزار یورو به نام خودم به بانک ملی ایران در هامبورگ حواله کنم. خلاصه با همه این دنگ و فنگها رفتیم سفارت اون موقعها هم نوبت گرفتن و این حرفها نبود. باید تو صف می ایستادیم تا نوبتمون بشه. حالا از وسواسهای من برای پر کردن فرمها و جا گذاشتن عکسهام و دوباره عکس گرفتن ومجبور کردن مامانم که عکسهام رو با اتوبوس بفرسته تهران و آخر سردادن همون عکسهایی که با عجله گرفته بودم بگذریم. تو صف که ایستاده بودیم یک پسری جلوتر از ما ایستاده بود با کت و شلوار و کراوات انگار که اومده بود مجلس عروسی انقدر هم داستانهای عجیب و غریب از ویزا گرفتن تعریف کرد که من با سرعت گذشت دقایق اعتماد به نفسم رو از دست می دادم بعد هم که نوبتش شد و رفت داخل و اومد بیرون خوشحال و خندان گفت درست شد. البته بعدن فمیدم درست شدنش معنی این بوده که تازه مدارکش رو تحویل گرفتن.

بالاخره نوبت من شد و با اعتماد به نفس زیرصفر در حالی که همه بدنم می لرزید رفتم در باجه. مدارکم رو دادم و خانومه شروع کرد به آلمانی ازم سوالهای ساده پرسیدن منم در حالت عادی خیلی آلمانیم خوب بود که در اون حالت اصلن هنگ کامل کرده بودم و نه می فهمیدم چی می گه و نه می تونستم صدایی از خودم خارج کنم که شبیه کلمات آلمانی باشه.خانمه دیگه از آلمانیم ناامید شد و دوباره سوییتچ کرد به فارسی و پرسید انگلیسیت هم مثل آلمانیته. با حال نزاری گفتم نه اینم مدرک زبان انگلیسیم. همه مدارک رو گرفت و گفت تا چهار هفته دیگه خبرتون می کنیم. پرسیدم یعنی درست می شه؟ گفت نمی دونم. خلاصه درب و داغون اومدم بیرون و به بابام که بیرون منتظر بود گفتم که خیلی خراب شد. تمام راه برگشت رو من گریه کردم و اعصابم از دست خودم خورد بود.دوباره یک فاز چهار هفته ای از ناامیدی شروع شد و من تمام مدت ناراحت بودم. نزدیک عید بود و هر چی مامانم بهم می گفت بیا برو برای خودت چیزهایی که لازم داری بخر من حاضر نمی شدم و می گفتم من که کارم درست نمی شه بیخود برم کلی چیز بخرم بعدم نتونم برم می شن مایه حرص بیشتر.


ادامه دارد....

سعی می کنم تو قسمت بعدی تمومش کنم 

mein Engelchen


روز شنبه تو فروشگاه تزییناتی چشمم دنبال مجسمه فرشته بود. یک گوشه مغازه چشمم بهشون افتاد.یکیشون شکل یک بچه کوچیک بود که لای پراش خوابیده باشه. یکی دیگه اش هم یک قلب بود که یک فرشته کوچیک با بالهای نقره ای روش نشسته و کنارش نوشته تو فرشته کوچولوی من هستی. دو تاشون رو برداشتم و به ال گفتم می خوام این دو تا رو بخرم. گفت بخر اما به شرطی که غصه نخوری و گریه نکنی. همون لحظه هم اشکهام گوشه چشمهام جمع شده بود و چونه ام داشت می لرزید. محکم خودم رو گرفتم و گفتم باشه.

اومدم خونه گذاشتمشون روی جعبه اش بالای کمدم. دیروز به ال می گم اینجا خوب نیست نمی بینمشون می گه می خوای ببینیشون و هی به گریه بیافتی.

تازگیها زیادتر گریه می کنم. می دونم که خوب نیست حالم بعدش بیشتر بد می شه. سعی می کنم زیاد فکر نکنم تو فکرام فرو نرم. این ماه نسبت به ماههای قبل غمگینتر بودم و از شانسم مشاورم هم مریض شد و جلسه امون کنسل شد. این هفته با مشاور دیگه ام نوبت دارم که تخصصش تو زمینه مشکل منه. هر بار بهش می گم چیکارکنم می گه صبر داشته باش. می گم من صبرم کمه همیشه همین طور بوده می گه زندکی به آدم صبرو یاد می ده. می گم هیچ کار نمی شه کرد می گه نه. و من دلسردم از همه علم و دانش بشر که یک جاهایی دستش از همه چیز کوتاهه.

Wednesday, February 3, 2010

از گذشته ها ۲

اون موقع که من شروع به اقدام کرده بودم انقدر به نظرم دور از دسترس بود که به بعدش دیگه فکر نمی کردم فقط در لحظه بودم که احساس می کردم گرفتن پذیرش و ویزا کاملن نشدنیه. تمام انرژیم صرف آماده کردن مدارک و ارسالشون می شد. کلاس آلمانی هم می رفتم اما چون احساس می کردم نمی تونم بیام آلمان خیلی جدیش نمی گرفتم. اولین بار که مساله برام جدی شد دی ماه بود که اولین ایمیل اومد و پرفسور مسئول اون برنامه که من براش اقدام کرده بودم نوشته بود که پذیرفته شدم و تبریک گفته بود و ذکر کرده بود که نامه رسمی پذیرش با پست به دستم می رسه که بتونم برای ویزا اقدام کنم.

از حال خودم بگم همین جور که ایمیل رو می خوندم تموم بدنم می لرزید. احساس می کردم غیر ممکن برام به ممکن تبدیل شده بود تازه به اینش فکر می کردم که رفتن یعنی چی. حس می کردم تو دلم رخت می شورن. برای اولین بار به واقعیت رفتن فکر می کردم و معنیش. دور شدن از خونه و خونواده. تنهای تنها تو یک کشور و شهری دیگه که هیچ کس رو نمی شناسم. زبان آلمانیم هم که عملن هیچ پیشرفتی نکرده بود. فردا شبش رفته بودیم خونه خواهرم اینا و همین طور که مامانم تعریف می کرد براشون من لحظه به لحظه منقلبتر می شدم تنها حسی که تو اون لحظات داشتم وحشت و اضطراب بود از راهی که توش پا گذاشته بودم بدون اینکه برام ملموس باشه.

خنده داری قضیه در این بود که من هیچ وقت آدم مستقلی نبودم تو همون روزها سرما خورده بودم و بابام همه کار برام می کرد می بردم دکتر برام دارو می گرفت و من بیشتر منقلب می شدم از اینکه فکرش رو که می کردم وقتی برم تنهای تنهام از درد و مریضی بمیرم هم هیچ کس نیست حتی بفهمه. الان دقیق یادم نمیاد اما احتمالن تو ذهنم یک همچین سناریوهایی هم سر هم می کردم.

بعضی وقتها آدم تو زندگی یک چیزی رو می خواد که انقدر بی کله پیش می ره که تازه وقتی بهش می رسه کم کم فرصت می کنه ببینه اصلن برای چه چیزی یا موقعیتی اینقدر دست و پا زده.



ادامه دارد....

Tuesday, February 2, 2010

مشاوره

تجربه شخصی بمن نشون داد که مشاور یا مشورت کردن در صورتی جواب می ده که آدم دیدش رو باز کنه و آماده تجربه های جدید باشه اگر هر پیشنهادی می شنوه کلی دلیل بیاره که من نمی تونم اینکارو بکنم یا جلو جلو بگه برای من جواب نمی ده به نظرم وقت و پولش رو هدر نده بهتره. چون هیچ نتیجه ای نمی گیره. من گاهی که به این چند ماه اخیر فکر می کنم می بینم اگر پیشنهادهای مشاورم رو یکی یکی عملی نکرده بودم وضع و حالم الان وحشتناک بود و معلوم نبود بدون دارو بتونم از پس خودم بر بیام.

راستش گاهی می مونم بعضیها دوست دارن ساعتها از مشکلاتشون بگن اگر بهشون بگی برو پیش مشاور یا در مورد مشکلت مطالعه کن یک کم نگاهت می کنن و بعد می گن آخه مشکل من که بزرگ نیست که برم پیش مشاور یا آدم که از روکتاب زندگی نمی کنه. اگر هم از تجربه خودت بگی یا راه حلی ارائه بدی مطمئن هستن که مشکلشون این جوری حل نمی شه. به نظرم بعضی آدمها مشکلاتشون هم بخشی از هویتشونه دوست دارن ساعتها ازش حرف بزنن اما هیچ راه حلی رو قبول نمی کنن.

اونوقت بعضی از معاشرتها انقدر طاقت فرسا می شه که آدم نمی تونه ادامه شون بده. غم انگیزه اما گاهی چاره ای برای آدم نمی مونه.
 

Thursday, January 28, 2010

کابوس

دیشب نصفه های شب با وحشت از خواب پریدم کابوسی که هنوز گاه و بیگاه به سراغم می آد. کابوسی که حتی وقتی از خواب می پرم اثرش باقی می مونه و ذهن من با سرعتی وصف ناپذیر تمام خاطراتی رو بیاد می آره که این اتفاق کابوس نبود، بلکه واقعیتی بود از زندگی روزمره. که گاه و بیگاه اتفاق می افتاد و اثرش هنوز بعد از سالیان سال باقی مونده.


دیشب خواب می دیدم با ال سوار ماشین بودیم و سر یک کوچه من رو پیاده کرد و قرار بود به سمت دری برم که ته کوچه بود هیچ یادم نیست کجا و چطور بود. تا نیمه های کوچه که رفتم حس کردم پشت سرم کسی می آد برگشتم و مردی رو دیدم ،می دونستم گیر افتادم به سر کوچه نگاه کردم انگار ته دنیا بود، تا ته کوچه و درهای بسته هم خیلی مونده بود مستاصل شده بودم گریه می کردم و مرد هم همونجوری که همیشه تو واقعیت اتفاق می افتاد جسورتر شده بود دست مرد رو می دیدم که بهم نزدیک می شه و انگار فلج شده بودم. یهو از خواب پریدم خیس عرق و وحشت زده. این کابوس همیشه با من خواهد بود.


روزهای آخری که ایران بودم خیلی خرید داشتم. یک روزی با دختر خاله ام قرار گذاشته بودم تو خیابون ببینمش و با هم بریم خرید ساعت شش بعد از ظهر بود هوا هم روشن بود یک روز کاملن معمولی کوچه ما دو سه تا پیچ کوچیک می خورد تو پیچ دوم بودم که با صدای موتور از پشت سرم از جا پریدم موتور تا پیچ سوم رفت و برگشت و وقتی برگشته بود زیپ شلوارش رو باز کزده بود و دستش تو هوا دنبال دست من می گشت دقیقن یادم نمی آد چیکار کردم اینجور لحظه ها خودآگاه آدم قفل می کنه اما می دونم شروع کردم به دویدن و جیغ کشیدن و بد و بیراه گفتن. نمی دونم چطوری پیچ سوم رو هم رد کردم و اونم در رفت بدون اینکه دستش به من خورده باشه. انقدر حس چندش داشتم که اگه با من برخوردی کرده بود تا قیام قیامت هم دستم رو می شستم و باز احساس کثیفی می کردم. اونروز آخرین باری بود که تنها و پیاده از خونه بیرون رفتم و همین اتفاق هر چی پای من اونروزهای آخر برای اومدن شل می شد مطمئنترم می کرد که باید برم.


اولین بار نبود که این اتفاق برام می افتاد و اگر اونجا بودم مطمئنن آخرین بار هم نبود. از تاکسی سوار شدن و دغدغه اینکه الان کی کنارم سوار می شه و چقدر خودش رو ولو می کنه رو صندلی و چقدر دستش رو به بهانه های مختلف به دست و پای آدم می ماله بگذریم.


هنوز اینجا گاهی از صدای موتور از جام می پرم اما بر می گردم پشت سرم رو نگاه می کنم و دختر یا پسر جوونی رو می بینم که راه خودش رو می ره و من براش فقط یک عابر پیاده هستم.

گاهی فکر می کنم چقدر مسایل ساده و پیش پا افتاده ای برای ما تعریف نشده هستن.

Tuesday, January 19, 2010

روزمره

مدتهای طولانی اصلن نیومدم سراغ وبلاگ نمی دونم چرا نمی تونستم بیام. الان چند روزه دوباره دوست دارم بیام بنویسم اما شروعش سخت بود. اینکه نمی نوشتم دلیلش این نبود که حالم خوب نبود برعکس حالم خوب بود و با زندگی و خودم سر سازش داشتم. یک سال گذشته سال سختی بود برام اما الان که بر می گردم نگاه می کنم خیلی بزرگ شدم تو این مدت. اصلن آدم دیگه ای شدم. من که ارتباط جدید برقرار کردن برام از کوه کندن هم سختتر بود الان کلی دوستها و آشناهای جدید دارم که همشون رو به خاطر فعالیتهایی که جدیدن می کنم پیدا کردم. همکارهای کارهای خیریه، افراد گروه کرمون(ک با ضمه) و همکلاسهای کلاس رقص. یک زمانی مهمون کردن کسی برام مثل عذاب بود از بس که نگران بودم جایی کثیف مونده باشه غذام خوب نشه، الان با دوستامون بیرون باشیم می گم بیایین بریم خونه ما و وقتی می رسیم یک کمی وسایل اضافه رو از دور و بر مبلها جمع می کنم و می شینیم دور هم. از فکر کردن مدام به آینده و پیش بینی کردن هزار جور گزاره شرطی دست برداشتم و بیشتر تو زمان حال زندگی می کنم. دیروز به مشارم می گفتم عجله دارم گفت برای چی دست کم ده سال وقت داری گفتم نه اینقدر نه، می ترسم گفت می ترسی چی بشه اونچه که ازش می ترسی همین الان هم برات اتفاق افتاد دیدم راست می گه. وقتی اونچه که ازش می ترسم اتفاق افتاده دیگه چیز جدیدی نیست و همه فرمولها و قاعده ها بهم ریخته شده ان همه ارقام و اعداد و احتمالات بی ارزش می شن وقتی تهش می بینی هیچ اطمینانی نیست و همش احتمالاته. آره خیلی بزرگ شدم اما نمی شد به این بهای سنگین نباشه، بهایی که بارش تا آخر عمر رو دوشمه. باری که سنگینیش کم نمی شه اما از بس همیشه با آدمه آدم بهش عادت می کنه. اما یهو تو یک لحظات خاصی تو اوج خوشحالی یا ناراحتی تو لحظاتی که حس می کنی همه چی سر جاشه یهو سنگینیش عین یک سیلی می خوره تو صورت آدم. خلاصه حال خودم هم مثل همین نوشته بالا و پایین داره اما به مرور بیشتر تو حال خوبه و حال بد وقتی هم می آد سریع می ره گاهی چند قطره اشک هم باهاش می آد اما امید به آینده برام بیشتره. دیگه اونجور حس نمی کنم تو یک گودال افتادم و هر چی دست و پا می زنم بیشتر فرو می رم. امیدوارم سال دو هزار و ده برای همه سال خوبی باشه.