Thursday, July 2, 2009

یک ماه بیشتر از کابوس زندگیمون گذشته هنوز هم نمی تونم باورش کنم. هنوز دلم قبول نمی‌کنه واقعن چی‌ شده. گاهی دلم می‌خواد همه همه‌اش یه خواب بود اما ميدونم که نیست. می‌دونم که نتیجه‌اش حالا حالا ها از زندگیمون پاشو بیرون نمی‌گذاره.
مغزم دنبال دلیل براش می‌گرده و هیچ جوری اتفاق بودنش رو نمی‌تونه بپذیره



Ich vermisse unser Sternchen

Wednesday, April 22, 2009

فکر می‌کنم به جز دو سه نفر دوست با محبت وبلاگی بقیه خواننده های اینجا افرادی هستن که با جستجوی کلماتی مانند ادامه تحصیل در آلمان به اینجا می‌رسن و یک دوری می زنند و گاهی ایمیلی می زنند که اکثر مواقع دوباره همون چیزهایی رو می‌پرسن که من اینجا نوشتم یا سوالات خیلی خاص می کنن که واقعن من جوابی براشون ندارم خیلی بسته به شرایط روحی، اقتصادی و تحصیلی خودشون داره.

به هر جهت، مدتیه چیز حسابی اینجا ننوشتم، حرف زیاد دارم اما نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمی ره که از حال و هوای این روزهام بنویسم. شاید چند روز دیگه تونستم بیشتر از حال و هوام بنویسم.

Friday, April 10, 2009

مدتیه که اینجا ننوشتم، گاهی تصمیم می گیرم بنویسم حتی تو بی‌خوابیهام کلی پیش خودم آسمون ریسمون می‌بافم اما وقتی پشت کامپیوتر می‌شینم همش می‌پره.

این روزها با ترسهای گاه و بیگاهم سر می‌کنم بیشتر از همیشه حس می‌کنم به حرف زدن با نزدیکانم احتیاج دارم تو تمرینهای ریلاکسیشن تو همون جمله اولش می مونم.

زرد شدم اساسی نمی‌تونم رو دیدن فیلم جدی یا خوندن کتاب تمرکز کنم همش این شوهای تلویزیونی از زندگی مردم رو می‌بینم به اضافه سریالهای کمدی آمریکایی. گاهی می شینم خلاصه فیلمها رو از تو مجله تلویزیون می‌خونم. سودوکو حل می‌کنم بقدری که خودم هم سرسام می‌گیرم بخصوص که تو دفترچه‌ام سختهاش مونده و حل نمی‌شه.

خونمون بازار شام رو می گذاره تو جیبش تازه از نوع کثیفش.

سعی می‌کنم یاد بگیرم همه چی دست من نیست یک کمی بتونم خودم رو رها کنم.
اگه بتونم آرامش بزرگترین نیازمه اگه بتونم پیداش کنم.

راستی اون کتاب غر نزدن رو هم کمابیش می خونم فعلن که همش شرح این بوده که چیکارا کردن و چند تا دستبند پخش کردن. فکر کنم کلک مارکتینگ رو خوردم.

Wednesday, March 25, 2009

خوب من کتابی که دو پست قبل نوشتم عیدی گرفتم. دارم کم کم می‌خونمش. فلسفه اش برای غر نزدن اینه که می گه ما وقتی غر می‌زنیم یا انتقاد می‌کنیم یا راجع به چیزهایی که دوست نداریم حرف می‌زنیم در واقع داریم انرژیمون رو صرفشون می‌کنیم بهشون فکر می‌کنیم در حالی که دوستشون نداریم اگر راجع بهشون هی غر نزنیم کمتر هم انرژیمون رو صرفشون کردیم.

من کماکان در تعطیلات بسر می‌برم و باید بگم اینبار برای اولین بار هست که به خودم بابتش غر نمی‌زنم و خودم رو محق می دونم
خوش بگذره

Thursday, March 19, 2009

امیدوارم سال هشتاد و هشت سالی شاد و پربار و بدون جنگ و بلایای طبیعی باشه و همینطور سایه بحران مالی از سرتاسر دنیا محو شه.

شما هم که اینجا رو می خونید سالی پر از سلامتی شادی و موفقیت درپیش داشته باشین.

سال نو مبارک

Monday, March 16, 2009

بیایید با هم غر نزنیم

امروز داشتم مجله‌ای که مدتها پیش همکارم بهم داده بود می خوندم رسیدم به معرفی یک کتاب که تو اینترنت نگاه کردم دیدم یک وبسایت هم دارن، قضیه‌اش چیه؟ راجع به تمرین برای غر نزدنه، براین اساس که اگر کاری رو بیست‌و یک روز پشت سر هم انجام بدیم (یا ندیم) جزو عادتهامون می‌شه. حالا نویسنده این کتاب پیشنهاد می‌کنه یک دستبند پلاستیکی دستمون کنیم و سعی کنیم تا بیست و یک روز غر نزنیم هر بار که غر بزنیم باید دستبند رو از این دستمون بکنیم تو اون یکی و دورباره بیست و یک روزش از اول شروع می شه. من خود کتاب رو نخوندم اما همین‌قدر رو از معرفی کتاب سر در آوردم.

با توجه به اینکه خودم تو یک وضعیتی هستم که شدیدن غر می طلبه و منم شدیدن در حال غرزدن هستم به نظرم‌ایده جالبی اومد حتی اگه میزان غرزدنم رو بیست درصد کاهش بده و تا آخر سال همچنان بیست و یک روزم ادامه پیدا کنه باز هم قدم مثبتیه.

کس دیگه هم هست دوست داشته باشه امتحان کنه؟

Thursday, March 5, 2009

روزمره غرآلود

نمی دونم چطوری زمان بیکاری من همزمان می‌شه با هزار تا کار تو و وقتی تو وقت آزاد داری من مثل شوید دنبال دمم می‌دوم، گله نیستها موندم تو کف کار روزگار.

لیست کارهایی که می‌خواستم این ماه انجام بدم افتاده رو کاناپه و بهم دهن کجی می‌کنه.

خودم رو خفه کردم بس که فیلمهای اعصاب خورد کن دیدم این چند روزه. این فیلمه رو هم دوست نداشتم بسکه شخصیتهاش رو درک نمی کردم.

یک نفر دیشب برام یک ایمیل پر از سوال و نگرانی فرستاده بود جوابش رو که دادم برام ایمیل زد تشکر کرد که چقدر آروم شده ، کاش می تونستم از این ایمیلها برا خودم هم بزنم خودم رو آروم کنم.

وقت می کشم اساسی و کسل کننده. شدم مثل این کنه ها که توی مسنجر کمین می کنن هر کی از راه می رسه یک سلام می نویسن براش.

چقدر وقتی آدم بیکاره یک هفته طول می کشه تا تمام شه خدا به داد ماهش برسه.

دچار وسواس شدید شدم همیشه دارما اما الان بدجور شدیده.


Monday, March 2, 2009

تحصيل در آلمان 3

یکی از خواننده های اینجا سوالی کرده بود که فکر کردم اینجا جواب بدم شاید به درد بقیه هم بخوره. سوال در مورد شرایط آلمان برای خانم های مجرد بود.

من وقتی اومدم اینجا مجرد بودم و با پذیرش تحصیلی اومدم، برای اولین بار بود خارج می اومدم و تو شهر مقصدم هم هیچ کس رو نمی شناختم.

وقتی رسیدم توی فرودگاه قرار بود با یک تابلوی کوچیک که اسم دانشگاه روش نوشته شده بود بیان دنبالم ببرنم دانشگاه، پروازم تاخیر داشت و وقتی هم رسیدم معطل شدم، همه ترسم از این بود که کسی که اومده دنبالم بیشتر نمونه و بره. اینها رو می گم که بدونید چقدر همه چیز تو مغز من پیچیده بود، زبان آلمانی هم در حد قابل استفاده ای بلد نبودم.

اما در کل باید بگم که نه اون روز و نه هیچ وقت دیگه ای احساس ترس یا عدم امنیت به سراغم نیومد. شد که تا یک نصف شب هم بیرون باشم و سوار اتوبوس بشم یا تنها پیاده از ایستگاه اتوبوس تا خونم بیام اما بدون هیچ مشکلی.

خوابگاههای دانشجویی در آلمان مختلط هستن، یعنی اینجوری نیست که یک ساختمون مال دخترها باشه یکی مال پسرها. چند مدل خوابگاه اینجا هست، یک مدلش که من هم داشتم به این صورته که هر کسی برای خودش یک اتاق داره با یک سرویس بهداشتی کامل و یک گوشه اتاق یا ورودی اتاق یک مجموعه خیلی کوچیک شامل سینک ظرفشویی دو شعله اجاق یک یخچال کوچیک، یک چیزی مثل این. این مدل کاملن مستقله و شما همه چیز داخل آپارتمان خودتون دارین. این مدل هم گرونتر از بقیه مدلهاست و هم خیلی سخت گیر می آد.

نوع متداولتر خوابگاه اسمش هست:

wohngemeinschaft (WG)

تواین مدل خوابگاهها شما بخشی از خونه رو بصورت اشتراکی استفاده می کنید، یک نوع کاملن متداول:در هرطبقه ساختمون چندین آپارتمان هست. شما وارد هر آپارتمان که می‌‌‌ شید سه چهار اتاق توی آپارتمان هست که هرکدومش مال یک نفره، این آپارتمان یک آشپزخونه داره و یک دستشویی توالت و یک حمام. عین یک خونه معمولی. حریم خصوصی هر کسی اتاق خودشه و بقیه قسمتها مال هر سه چهار نفره که با هم زندگی می کنند. این مدل هم دخترونه پسرونه نداره. تو یک آپارتمان ممکنه دو تا پسر دو تا دختر یا سه تا و یکی یا هر چهار تا از یک جنس باشن معمولن تصادفیه، هر وقت یک جا خالی بشه یک نفر از لیست انتظار اون جا رو می‌‌ گیره. این مدل خوابگاه خیلی در آلمان مرسومه و خیلی وقتها دانشجوها خودشون بیرون خوابگاه خونه به همین صورت هم اجاره می کنند.

من دیدم حتی برای بچه های لاتین هم اول عجیب بود که خوابگاهها کاملن مختلط هستن اما وقتی همه اینجا می دونن که باید به دیگران و حریمشون احترام بگذارن هیچ مشکلی نیست، خوشبختانه دانشجوهای خارجی هم سریع استانداردهای رفتاری آلمان رو یاد می گیرن.
مدلهای دیگه ای هم هست مثلن هر طبقه تعدادی اتاق داره که توی اتاقها فقط یک روشویی هست بعد تو هر طبقه آشپزخونه های بزرگی هست و همینطور سرویسهای بهداشتی. اما این مدل چون خیلی عمومیتره سرویس بهداشتیهای آقایون و خانومها جداست.

شما وقتی وارد سیستم می شین و نظم و ترتیبش رو میبینید متوجه می شید چطور با وجود این همه آزادی کسی نگران امنیت خودش یا بچه هاش نیست.

Sunday, February 15, 2009

سلام
بالاخره درسم تموم شد و امروز هم نشستم برچسبهای کوچیک روی کی‌برد چسبوندم تا‌بتونم فارسی تایپ کنم. هنوز خیلی‌کندم اما کم‌کم بهتر می‌شم. من قبلن از ادیتور هاله‌استفاده می‌کردم اما دیگه کار نمی کنه. حالا باید جای واقعی حروف رویاد بگیرم.
یکسال و نیم پرازاسترس روپشت سر گذاشتم دوبار تا دم چاه افسردگی رفتم اما توش نیفتادم. دوبار تا مرز ول کردن همه چی رفتم اما با کمک اطرافیانم پشت سر گذاشتمشون. شاید بعدتر ازشون بنویسم.

دستاورد این درس برای من سوای مدرکش خیلی چیزهای دیگه بود:اعتماد به نفس، بزرگ شدن،دوستهای جدید،شجاعت گفتن بلد نیستم یا نمی دونم،کلی کار گروهی با آدمهای مختلف با فرهنگها و اخلاقهای مختلف، کلی پرزنتیشن، چندین و چند مصاحبه رفتن، تسلط به زبان آلمانی، کنار گذاشتن کم رویی، پیش قدم شدن تو آشنایی با آدمها، ازبین رفتن دلهره وقتی تلفن زنگ می خوره، حرف زدن از خودم و احساسم، کنار گذاشتن رودرواسی، گاهی تعریف کردن از نقاط مثبت‌ و موفقیتهام.

خلاصه بگم این یکسال و نیم بخصوص این شش ماه آخرش من رو خیلی عوض کرد. راحت می‌تونم بگم آدم دیگه‌ای شدم.

هفته خوبی در پیش داشته باشین.

Saturday, January 17, 2009

آرومم، خيلی آروم. يعنی آرامش قبل از توفانه؟

اينبار می خوام انقدر تلاش کنم تا موفق شم.

اگر کسی که می تونه به شما کمک کنه و شما چند روزی هست که تو فکرش هستيد يهو براتون ايميل بزنه و يک قرار ملاقات براتون بفرسته شما چه طور تعبيرش​می کنيد؟

ديگه روز شماری نمی کنم آخر فوريه برسه، اولش بد نيست برسه اما برای آخرش؟ خير عجله ای ندارم.

هوا داره گرم می شه، يعنی می شه دوباره زمهرير نشه.

بچه های کوچولو که تو مغازه از ته دل گريه می کنن و مامان بابا ها به روی خودشون نمی آرن دل آدم رو کباب می کنه.

اين فيلمه رو همه ازش تعريف می کنن شايد بريم اين هفته ببينيم، گفته بودم عاشق فيلمهای فرانسوی و انگليسی هستم؟
تازگيها به جکها و برنامه های کمدی آلمانی هم راحت می خندم،حس خوبيه وقتی نکته پشت حرفها رو هم آدم می گيره.

چند وقت پيش تلويزين اين فيلمه رو گذاشته بود، ديدن اينکه که اعتقاد آدمها چه بر سرشون می آره جالبه، فيلم در مورد روزهای آخر جنگ جهانی در آلمانه، زنی که براحتی بچه های کوچيکش رو تک تک با خوراندن سم به دست خودش می کشه چون معتقده دنيا بدون پيشوا جاي زندگی نيست، برای من قابل درک نيست. بعد از فيلم هم کلی برنامه مستند گذاشت در مورد اشغال آلمان، و با شاهدای عينی مصاحبه می کرد، از همه بيچاره تر بخشهايی بودن که فرانسوی ها اشغال کردن زنهايی که تو اون مناطق بودن به کرات مورد تجاوز سربازهای مراکشی که برای فرانسويها می جنگيدن قرار گرفتن ، با يک خانومی مصاحبه می کرد که به خودش دوبار تجاوز شده بود. واقعن جنگ کثيفه هر جا و هر وقت باشه.

آخر هفته و هفته خوبی داشته باشین