Wednesday, February 27, 2008

بی عنوان

آدمها و رابطه هاشون هيچ وقت ثابت نمی مونه، اگه باهاشون حرکت و تغيير نکنيم يک روزی می بينيم به کل جا مونديم.
پختگی تو رابطه وقتيه که دور و بريها رو مجبور نکنيم چيزی باشن که ما می خواهيم بلکه بگذاريم همونی که هستند باشن و ببينيم می تونيم باهاش کنار بيايم يا نه

Tuesday, February 26, 2008

HAPPINESS

“Being happy doesn't mean that everything is perfect. It means that you've decided to look beyond the imperfections.”

Friday, February 22, 2008

غرنامه

من هنوز شروع نکردم برای تزم درخواست بفرستم به همه همکلاسيهام هم گفتم می خواهم دو ماه تابستون تعطيل باشم برای همين ديرتر شروع می کنم شما ها شاهد باشين که من اين دو ماه تابستون (اگه واقعا تعطيل موندم) حق ندارم کاسه چه کنم دستم بگيرم ها
بايد حسابی ورزش کنم، استخر برم، موهام رو هر شب سشوار نکشم(گاهی هم همین جوری سشوار رو ثابت روشون نگیرم تا خشک و وزوزی بشن) به جاش واقعا مرتبشون کنم، لباسهام رو قشنگ باهم ست کنم و بپوشم، ناخنهام رو لاک بزنم دامن بپوشم، برم تو مغازه ها سر دل راحت بگردم نه اينکه با خودم مسابقه دو داشته باشم که زودتر خودم رو برسونم به قفسه مورد نظر و دبرو که رفتي، فيلم ببينم کتاب بخونم برم سر دل راحت تو کتابخونه چند ساعت بگردم خونه رو تميز و مرتب کنم غذاهای خوب و سالم درست کنم، انقدر همه چی تو يخچال نمونه که تاريخ مصرفش بگذره يا خراب شه بريزم بره، برم يکی دو تا رژ لب بخرم که همش همين يه دونه رو که دارم نزنم اقلا يک کم با رنگ لباسم ست باشه شمع يا عود روشن کنم يک کمی از اين ماسکهای صورت بگيرم بزنم به صورتم نه اينکه بندازم يه گوشه کناری يادم بره تو گرما برم راه برم انقدری که حالت خفگی بهم دست بده تو گلدونهای تراس گل بکارم و بهشون آب بدم هر روز پنجره ها رو باز بگذارم وقتی لباسهای شسته شده رو از پایین می آرم همون موقع جمعشون کنم اتو لازم ها رو اتو کنم نه اینکه انقدر تو سبد لباسها بمونن که دور بعدی لباسها هم شسته بشه و سبدش لازم بشه بریزمشون رو تخت و دوباره برگردونم تو سبد و اتولازمهای هفته بعدی هم بیاد بهشون اضافه بشه و این روند همین طور ادامه پیدا کنه
می بينين که الان من بايد بشينم گزارش بنويسم همه فکری به کلم می آد غير اينکه چی بنويسم، ای بابا من الان دوست دارم يک کمی برم بيرون برم پيش دوستم با بچه اش بازی کنم اما وقت ندارم بعدهم دوباره کلاسهام شروع می شه تا چهار ماه تکون نمی تونم بخورم

Wednesday, February 20, 2008

از همه جا

از فشار و استرس دچار خستگی مفرط شدم،فردا آخرين روز کلاسه ولی بايد زودترنوشتن گزارشی را شروع کنم که دو هفته ديگه با شروع کلاسها بايد تحويل بديم؛ اما دروغ چرا نمی تونم، ديروز آخرين پرزنتيشنم رو دادم اما انگار کتک حسابی خوردم. يک هفته بيشتر وقت ندارم چون هفته دوم نمی رسم بشينم سر گزارشم.
نمی دونم برم موهام رو يک کم کوتاه کنم يا نه، مدتهاست دلم می خواد موهام رو رنگ کنم يک بار هم رنگ خريدم و به موهام زدم اما انگار نه انگار، بس که آرايشگاه رفتن گرونه اينجا راه دستم نيست راستش.
راستی يه تست روانشناسي، البته اگر قبلا نشنيدينش:
فرض کنيد تو خونه هستين، در آن واحد بچه کوچولوتون تو اتاق ديگه شروع به گريه می کنه و شما هم نمی بينيدش که علت گريه اش رو بفهميد، از يک طرف هم تلفن زنگ می خوره، لباسهاتون خشک شده و روی بند بيرون آويزونه يکهو توفان می شه و بارون شديد شروع می شه، شير آب اشکالی پيدا می کنه و کم مونده بترکه بايد هر چه زودتر برين سر وقتش اگه نه همه جا رو آب می گيره، و زنگ خونه رو هم ميزنن، پس شد پنج تا مورد اضطراری هم زمان (بچه، تلفن، لباسهای رو بند، شير آب و زنگ در) بايد تعيين کنيد که به چه ترتيبی می رين سراغ اين موارد از يک تا پنج،
اگر دوست داشتين انتخابتون رو اينجا بنويسين، بعدا تحليلش رو می نويسم چون اگر الان بنويسم مزه اش می ره اما جالبه.
يک مطلب هم از مهارتهای ارتباطی بنويسم:
يک تست روانشناسی به نام
DARE
وجود داره طبق اين تست افراد به چهار دسته تقسيم می شوند:
Driver,Analyticer, Relater and Expressive
ما اين تست رو تو کلاسمون انجام داديم و واقعا نتيجه اش با مشاهدات رفتاری که از همديگه داشتيم جور در می اومدالبته بحث خوبی و بدی نيست بحث سر اينه که موقع تشکيل يک تيم بايد همه نوع شخصيتی توی تيم باشند و گاهی بعضی شخصيتها با هم جور در نمی آن لزوما و هميشه نمی تونيم با همه جور آدمی رابطه خوبی برقرار کنيم و اين يک ايراد نيست به طور مثال دو شخص با روحيه درايور معمولا با هم نمی تونن کنار بيان چون هر دوشون تمايل به رهبری گروه و تعيين هدف اصلی دارند در عوض درایورها افراد مناسبی برای رهبری تیم هستند این افراد اعتماد به نفس بالایی دارند ، تمایل به تعیین اهداف دارند فعال و مولد هستند آماده شنیدن ایده های جدید( البته فقط از طرف افرادی که قبولشون دارند) هستند و در شرایط اضطراری عالی عمل می کنند در عوض پرتوقع و کم حوصله هستند شنونده خوبی و هم چنین سمپاتیک نیستند و کنار اونها حتما به افراد
Relater
احتیاج داریم که بتونن ارتباط بین افراد گروه رو حفظ کنند این افراد کلا افراد اجتماعی هستند که خیلی خوش برخورد و
متعادل و حساس نسبت به حالات دیگران و دارای شبکه های ارتباط فراوان هستند اما بر عکس خیلی نگران هستند شروع کننده و ریسک کننده نیستند.
افراد آنالیتیکر ، صبر زیاد دارند عمیق فکر می کنند به جزئیات اهمیت می دهند و کاری که شروع می کنند حتما تموم می کنند در عوض منفی پرفکشنیست، منتقد هستند و خیلی برنامه میریزند بجای عمل.
افراد گروه آخر خیلی صمیمی پرحرارت کنجکاو و شوخ طبع و علاقه مند به شروع کارهای جدید هستند اما در کنارش پرحرف، بی فکر فراموشکار هستند و نمی تونند کارها رو دنبال کنند.
هیچ فردی به طور مطلق از یک گروه نیست ولی معمولا به يک نوعشون نزديکتر از بقيه هستند البته يکی دو نفر تو کلاس ما امتياز تقريبا مساوی تو تمام بخشها داشتند، يک فرد لزوما هميشه عمرش يک جور باقی نمی مونه.
من امتياز خيلی بالايی ( در واقع بالاترین تو کلاسمون) در بخش آناليتيکر داشتم و امتياز خيلی خيلی پايينی ( باز هم پایینترین) در بخش درايور داشتم که خودم هم موقع جواب دادن متوجه تغيير شخصيتم تو اين يکی دو سال اخير می شدم مطمئنم اگر قبلتر اين تست رو می دادم امتياز درايورم بالاتر می بود اما در حال حاضر خيلی بيشتر تمايل به تحليل و تجزيه و ريسک کمتر دارم و علت موفقیتم تو رژیمم هم بی ربط به این مسئله نبود که وقتی کاری رو شروع می کنم باید تا آخرش برم.
تمرین عملی که نشون می داد آدمهای مختلف چطور عمل می کنند این بود که دو سه نفر می نشستن کنار هم مثل اینکه در یک جلسه هستند و قرار بود نفر مورد نظر ديرتر وارد جلسه بشه،
شخصی که روحيه درايور داشت وارد شد بلند سلام کرد و معذرت خواهی کوتاهی کرد البته نه جوری که حس کنی واقعا داره معذرت می خواد صندلی رو کشيد بالای ميز نشست و حرف بقيه رو قطع کرد و بلند گفت برای من توضيح بديد جريان از چه قراره.
شخصی که آناليتيکر بود وارد شد بدون اينکه چيزی بگه رفت نشست و شروع کرد به کاغذها و داده های روی اونها نگاه کردن و سعی کرد ازشون سردربياره، و وقتی يکی از کسانی که در جلسه بود گفت دير اومدی گفت آه بله توی راه ترافيک شده بود و اينجور بود و اونجور بود( با کلی جزئيات) و در نتيجه دير رسيدم.
فرد
Relater
آروم وارد شد عذر خواهی کرد کنار يکی از افراد نشست و يواش از يکی ديگه از افراد پرسيد که جريان از چه قراره بدون اينکه مزاحم صحبتهای بقيه بشه
و تمام اين کارها بدون هماهنگی بود فقط استاد بهشون گفت فرض کنيد شما به جلسه ای دير رسيدين اون کاری رو انجام بدين که درچنين موقعيتی انجام می دين
باز هم سعی می کنم مطالب این کلاس رو بنویسم

Monday, February 11, 2008

کلی وقت شد از آخرین باری که اينجا نوشتم، اين امتحانها بهم فرصت ندادن، چهارشنبه پيش امتحان داشتيم نمی دونم چی اسمش رو ترجمه کنم اما مربوط به امور مالی و سرمايه گذاری و اين صحبتها بود،راستش من سر کلاس خيلی نمی فهميدم چی به چيه اين بغل دستيم رشته ليسانسش کمی مرتبط بوده به اين رشته و تقريبا مباحث درس رو قبلا خونده بود چند روز قبل از امتحان که من هنوز يک دونه مسئله کتاب رو هم حل نکرده بودم به من گفت شروع کردی به خوندن گفتم نه گفت اااااا خيلی کار می بره، باور کنين سه روز تمام من از جام تکون نخوردم و فقط مسئله حل کردم اونقدری که ديگه کلی سرم می شد جالب اينجاست که روز قبل از امتحان که دوباره ديدمش می گه من خودم نخوندم، رفته بودم آخر هفته مسافرت. از شانس يکی از همکلاسيهامون يک سری نمونه سوال از سالهای قبل پيدا کرده بود برای همه فرستاده بود و همه مون با هم حلشون کرديم فکرشو بکنین تقريبا همون سوالها رو داده بود با يکمی تغيير عددها، يعنی من کلی تلاش بيهوده کردم. اما الان واقعا ياد گرفتم که سود سرمايه گذاريهای مختلف و وامها و قيمت سهام و رشد مالی شرکت ها رو حساب کنم و بتونم بين دو تا چند تا سرمايه گذاری مقايسه کنم ببينم کدومش سود بيشتری داره اين جنبه اش خيلی خوبه.
حالا يک نکته ای رو هم که برای خودم جالب بود اينجا هم بنويسم شايد برای بقيه هم جالب باشه.
استادمون حرف خوبی بهمون زد، می گفت اگر بچه تون در یک رشته خاصی مثلا ریاضی از حد متوسط پایینتره به جای اینکه بهش فشار بیارین که ریاضیش بهتر بشه سعی کنید نقاط قوتش رو پیدا کنید چرا؟ اگر مثال بالا رو در نظر بگیریم شما با فشار زیاد روی فرزندتون در ریاضی حداکثر می تونین به حد متوسط برسونینش اما اگر همین زمان رو بگذارین روی فعالیتی که بچه توش از حد متوسط بالاتره اون وقت می تونه تو این فعالیت یا رشته خیلی بالاتر از حد متوسط و بقیه بشه و خاص بشه، چون تو این دوره زمونه متوسط بودن کافی نیست. می گفت سعی کنید وقتی بچه تون هنوز کوچیکه انواع و اقسام مهارتها و فعالیتها رو براش امتحان کنید و ببینین تو کدومشون استعداد و علاقه داره ، بهش اجازه بدین که روی همون تمرکز کنه.
فکر می کنم برای خود آدم هم صادقه، اگر ​بخواهيم روی نقاط ضعفمون خيلی کار کنيم نهايت می رسيم به حد متوسط( مگر حالتهای خيلی خاص) اگر همون زمان و انرژی را بگذاريم روی نقاط قوتمون کار کنيم می تونيم خيلی تقويتشون کنيم.
بايد سعی کنم اول نقاط مثبتم رو پيدا کنم و دوم سعی کنم تقويتشون کنم به جای اينکه وقت و انرژيم رو روی نقاط ضعفم بگذارم چون هر چی سنمون هم بالاتر بره تغيير و تحول سختتر می شود.
شنبه شب کانال بایرن از ساعت هشت شب تا دو صبح فرداش همه برنامه هایش به ایران اختصاص داشت، اول بدون دخترم هرگز رو نشون داد، بعدش فیلم دایره، بعد یک مستند راجع به جوانان ایرانی که سال دو هزار و پنج پرشده بود و در پایان هم رنگ خدا.
بدون دخترم هرگز رو یکبار قبلا هم دیده بودم به انگلیسی اما اینبار به آلمانی دیدم و سعی کردم بدون تعصب نگاه کنم برای من این دفعه فرق داشت.
رنگ خدا رو قبلا تو سینما دیده بودم اما اینبار خیلی بیشتر گریه کردم دفعه قبل از جایی که پدرکودک نابینای فیلم برده بودش پیش نجار نابینا و گریه می کرد که هیچ کس من رو دوست نداره گریه ام شروع شد اما اینبار از همون اولش که همه بچه ها رفتن و هنوز کسی نیومده بود دنبال او شروع کردم به گریه تا آخر فیلم.

Thursday, January 31, 2008

نکات درسی

يک روز بحث سر قوانینی که در آلمان قراره از زنها بخصوص موقع بچه دار شدن برای امنیت شغلی حمایت کنه- ولی باعث می شه که کارفرما از ترس این همه ساپورتی که باید بده اصلا از اول زنها رو در سن و شرایطی که می دونه احتمال بچه دار شدنشون زیاده استخدام نکنه- بود. استادمون حرف خوبی می زد، می گفت به نظر من مجبور کردن آدمها به کاری که دوست ندارن بکنن در کل نتيجه نمی ده، به طور مثال يک آدم نژادپرست رو مجبور کنند که افرادی از نژاد ديگه رو استخدام کنه.چون درون این آدم که عوض نشده و حس بدش رو بالاخره نشون می ده.خودش مثال خوبی می زد، می گفت يک زمانی با يک نفر ديگه به طور شريکی يک شرکتی رو اداره می کردن، به نيروی جديد احتياج داشتن و يک نفر می آد برای مصاحبه، می گفت اين داوطلب بعد از اينکه درسش تموم شده بود به جای اينکه بره دنبال کار يکسال فقط رفته بود دور دنيا گشته بود،می گفت به نظر من آمد عجب آدم جالبيه، اما بعد از مصاحبه شريکم گفت چه آدم بی مسوليتی به جای اينکه بره دنبال کار رفته برای خودش گشته، اينهم گفته اما به نظر من که خيلی هم آدم جالبی بود کار خوبی کرده، خلاصه می گفت چند روز که گذشت شريکم اومد بهم گفت من فکر هام رو کردم اگر می خوای اين آدم رو استخدام کنی من مشکلی ندارم ، می گفت بهش گفتم نه من هيچ وقت اين کارو نمی کنم، به خاطر خودش چون تو بهرحال ازش خوشت نمی آد و اگه قرار باشه استخدامش کنيم واقعا اذيتش خواهی کرد.
فکر می کنم درسته.
من امروز فهميدم که خيلی در توصيف خوب نيستم، بايد توی کلاس از پشت يک پاراوان يک سری شکل رو که روی يک کاغذ بود برای افراد کلاس توضيح می دادم تا اونها بکشن حق نداشتيم همديگه رو ببينيم و اونها هم نمی تونستند سوال کنن يا فيد بک بدن، نتيجه اين شد که همه اشکال که کنار هم بودن همه داخل همديگه کشيده بودن البته يک بخش تمرين هم اين بود که وقتی گفتگو به صورت اکتیو نباشه (کنتاکت چشمی و فيدبک و سوال نباشه) نتيجه پر از عدم تطابق و تفاهم می شه، اما نفر بعد از من می تونست اکتيو با بقيه صحبت کنه نتيجه پرفکت بود اما جدای از اکتيو نبودن ارتباط من بعد از شنيدن توصيفات نفر بعدی فهميدم چطور می تونستم دقيقتر اشکال رو توصيف کنم یک مشکل هم زبان بود مطمئنا آدم به زبان خودش بهتر و دقیقتر می تونه توصیف موقعیت کنه که این مورد هم برای نفر بعدی صدق می کرد.من بايد بیشتر تمرين کنم. از این ببعد سعی می کنم اینجا بیشتر توصیفی بنویسم تا قدرت توصیف دقیقم بیشتر بشه.
طرز جمله بندی در صحبت کردن خيلی مهمه ( برای جلوگيری یا مديريت اختلاف) به جای گفتن تو بايد از من استفاده کرد، به جای اينکه بگيم تو گزارش مربوطه رو برای من نفرستادی بايد بگيم من گزارش مربوطه رو دريافت نکردم.
وقتی کاری درست يا خوب انجام نشده به جای حرف زدن از فرد از کار حرف بزنيم ( در کار تيمی) به جای گفتن اينکه تو نمی تونی نتايج دقيق ارائه بدی بگيم نتايج ارائه شده دقيق نيستند اينجوری راه رو برای اينکه فرد کارش رو اصلاح کنه باز گذاشتيم به جای اينکه بکل شخص رو زير سوال برده باشيم.

Tuesday, January 29, 2008

ناراحت از حرفها و سوالهای غير منطقی بعضی بزرگترها که فکر می کنن صرف بزرگتر بودنشون مجازن هر سوالی دلشون خواست بکنن يا هر نظری که دلشون خواست بدن، داشتم با مامانم حرف می زدم بهم می گه دفعه ديگه تو پيش دستی کن از همين دست سوالها بکن که ديگه همچين سوالهايی راجع به زندگیت ازت نکنن، وقتی هم که می برنت زير سوال که چرا اينکارو کردی و اونکارو نکردی يا چرا حالا اينکارو کردی و چرا قبلا اون يکی کارو نکردی بگو دلم خواست.
برای 'ال' تعريف می کنم که مامان چی بهم گفته می گه خوب الان دو سری جواب خوب برای حرفهای غير منطقی داری که بگي، می گم اما تو خودت هم حرفهای غير منطقی و فضولی رو جواب نمی دی می گه برای اينکه من بهشون اهميت نمی دم سر سوزنی برام مهم نيست انگار که نمی شنوم فکر می کنم می بينم راست می گه، بهم می گه اگه تو هم اينقدر بعدش بهشون فکر نمی کردی و حرص نمی خوردی هيچ مهم نبود که چيزی بگی يا نه.
می دونم که دو مدل عکس العمل منطقی برای اينجور حرفها وجود داره اما دروغ چرا هر دوش برام سخته، تنها کاری که ازم بر مياد طفره رفتن از زنگ زدن به اينجور آدمهاست. وقتی ازم سوال می کنن راجع به مسائلی که سر سوزنی بهشون ربط نداره شروع می کنم واقعیتهایی که دلیلی نداره اونها راجع بهشون بدونن توضیح میدم.
واقعا نمی فهمم کسی که خودش ادعا می کنه که مدتها افسردگی داشته نمی تونه بفهمه که اینجور وقتها آدم تو امور روزمره اش هم می مونه چه برسه به اینکه بخواد تصمیمهای بزرگ بگیره یا کارهای بزرگی رو شروع کنه.
شانسم گفته با این حساسیت زیاد و ادب بیش از حدم در برابر آدم بزرگها اینجور کنتاکتهام به سالی یکی دو تا تلفن ختم می​شه.
دلم می خواد اگه يک روزی بچه دار شدم بتونم جوری بزرگش کنم که به خودش بيش از ديگران اهميت بده و سرش رو پر از احترام به بزگتر و حرف نزدن رو حرف اونها نکنم نمی دونم ازم بر می آد يا نه شايد بايد اول بتونم خودم رو عوض کنم يا اينکه ... نمی دونم.
بچه های خوب آدم بزرگهای خوبی نمی شن، هزاران بار بهم ثابت شده.

Monday, January 28, 2008

Coming Home

تقديم به شما

Thursday, January 24, 2008

خوب من بهترم مرسی از لطف همگيتون.

لی لی جان حدست کاملا درست بود مساله ای که ناراحتم کرده بودو راجع بهش حرف نزده بودم انگار تو گلوم گير کرده بود ديروز رفتم همگروهيم رو صدا زدم گفتم بيا با هم صحبت کنيم خيلی هم عصبی بودم اينقدر که فکر می کردم واقعا بحثمون بشه اما اينجور نشد و اصلا حرفهامون ناخوشايند هم نشد و چند بار ازم به خاطر سوتفاهمی که بينمون پيش اومده بود عذرخواهی کرد،اما جدا اين گزارش احمقانه گروهی کلافه ام کرده و هر روز مثل اين مامان ها بايد اين دو تا همگروهيم رو پيداشون کنم و کلی باهاشون کلنجار برم که حاضر شن يک کم وقت بگذارن، کلی ديروز براشون دليل آوردم که چرا بايد فردا يکی دو ساعت وقت بگذاريم و گزارش رو با همديگه چک کنيم امروز يکيشون اومده می گه اصلا بياين بخشهامون رو از هم جدا کنيم که ديگه چکش نکنيم و هر کی مسوول نمره خودش باشه، ای بابا آخه اين استاده ايميل زده که اگه گزارشهاتون رو از هم جدا کنين پونزده درصد نمره رو ازتون کم می کنم بهش که می گم می گه طوری نيست هشتاد و پنج هم بسه حالا انگار همه چيز تکميله، نمره اش برام مهم نيست ها اما اين همه که از دست اين دو تا بچه حرص خوردم زورم می آد آخرش بهدر بره.

امروز بايد تمرين چانه زدن موثر می کرديم تئوريش آسون بود ها اما در عمل برای من يکی که اصلا آسون نيست هميشه اينطور بودم ايران که بودم هيچ وقت خودم تنها نمی تونستم برم خريد چون چونه بلد نبودم بزنم، اينجا يکی از خوشحاليهام اينه که تو کل پروسه خريد نياز به يک کلمه حرف زدن هم نيست چه برسه به چونه زدن.

نکته جالب اين بود که من فکر می کردم خودم تنهام که هميشه خودم رو با مامانم مقايسه می کنم، با اين دو تا دوستم که امروز تمرين می کرديم يکيشون اهل پرو و يکی ديگه اهل اندونزی هستند و اون دو تا هم داشتن می گفتن هيچ وقت به پای ماماناشون نمی رسن و حتی وقتی کار اداری دارن که امکان انجامش نيست ماماناشون چطوری انجامش می دن، اينم يکی از نکات مشترک ديگه!

امروز رفتم یک کتابی رو کتابخونه پس دادم بعد که اکانتم رو چک می کنم می بینم هنوز اونجاست نگو کتابم چهار پنج ماه پیش با یکی از بچه ها عوض شده بوده حالا من رفتم در واقع کتاب اون رو پس دادم و کتاب من پیش اونه.

دیروز سر کلاس احساس حماقت عجيبی بهم دست داده بود چون يک کلمه هم نمی فهميدم و اين حس وقتی تشديد شد که استاد يک سوالی کرد و من همينطوری يک جواب چرت و پرت دادم يعنی نمی خواستم اينجوری بشه پرسيد شما چقدرحاضرين تو بورس سرمايه بگذارين؟ منم فکر کردم داره نظرمون رو می پرسه نگو سوال رو اسلايد بود با کلی عدد ورقم، خلاصه از جواب چرت من چشمهاش چهارتا شده بود حالا هی توضيح می داد برای من که چرا جوابم درست نمی تونه باشه منم که از اولش تو باغ نبودم گيجترم شده بودم خلاصه خيلی موقعيت احمقانه ای بود، اگر يک مدت پيش​بود کلی احساس خجالت می کردم و تا مدتی خودم رو می خوردم اما خيلی خونسردتر شدم و می تونم اينجور وقتها به خودم بخندم.

فعلا آرومم.

Tuesday, January 22, 2008

چند روزيه که زبونم بند اومده نمی دونم چرا، کاش زودتر درست شه که اصلا نشونه خوبی نيست، ديشب که رفتيم دندون پزشکی انقدر کم حرف زدم که دکتره فکر کرده بود که زبان بلد نيستم و نمی فهمم چی بهم می گه، می فهميدم چی می گه اما که چی با حداقل کلمات جوابش رو می دادم.
يک کمی بگو مگو دارم با هم گروهيهام سر گزارشی که بايد دسته جمعی بنويسيم، خيلی سوتفاهم بينمون پيش اومده اما امروز حرفم نمی اومد که باهاشون حرف بزنم فکرم می کردم اگه بخوان خودشون می آن ببينن کی راجع بهش با هم حرف بزنيم که نيومدن.
امروز هم که اومدم خونه 'ال' ازم راجع به شرکتی که امروز بازديد کرديم پرسيد به جای اينکه مثل هميشه تند و تند شروع کنم به حرف زدن اونقدری که نفسم بند بياد، کاغذهايی که روشون نت برداشته بودم دادم دستش.
حرفم نمی آد به هيچ زبونی، وقتی هم می خوام حرف بزنم همش تپق می زنم(فقط به فارسی بهترم)
حسش نيست.